نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ترسم که وعده های تو عمرم سرآورد

آوخ که عشوه تو ز پایم درآورد

ما رخت عشق خود زبر آسمان بریم

گرمان همای وصل تو زیر پرآورد

از عشق تو بشکرم کز روی حسن عهد

هر لحظه ام بتازه غمی دیگر آورد

جانم فدای باد که او هر سحرگهی

از راه دل بجان خبر دلبر آورد

گویند وصل دوست بجانی توان خرید

سهلست اینقدر اگر او سر درآورد

ای بس گهر که ریزد چشمم بدست اشک

برپای دوست و خون زدلم سر برآورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از عشق و احساسات عمیق خود به معشوق می‌گوید. او نگران است که وعده‌های معشوقش باعث تمام شدن عمرش شود و با سادگی اشاره می‌کند که زیبایی و جذبه معشوق سبب سقوط او شده است. او و عشقش در آسمان پرواز می‌کنند و از وصال معشوق خود لذت می‌برند. شاعر از عشقش تشکر می‌کند، چرا که هر لحظه با زیبایی‌های جدیدی روبرو می‌شود، اما غم‌های تازه‌ای نیز به او عرضه می‌شود. او همچنین به بادی اشاره می‌کند که هر روز خبر دلبرش را می‌آورد. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که اگر وصال دوست به راحتی به دست بیاید، بسیار خوب خواهد بود و از درد و اشک‌های خود بر روی معشوق صحبت می‌کند.