شمارهٔ ۴۳ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
یکروز بکوی ما آخر گذرت افتد
برحال من مسکین روزی نظرت افتد
گر هیچ مرا بینی بس گوهر ناسفته
کز نرگس بیمارت بر گلشکرت افتد
گویند برو بنشین در سایه زلف او
باشد که ازو کاری در یکدگرت افتد
در سایه تو جایم چون باشد تا هر روز
خورشید دوبار آید برخاک درت افتد
گفتم که بجان بوسی در خشم شدی با من
ایدوست ندانستم گفتم مگرت افتد
هر چند ترا عادت خونریختنست ایجان
با ما زسر عادت برخیز اگرت افتد
یارب که چو من بادی تو برد گری عاشق
تا سنگدلی چون خودجائی بسرت افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد عشق و دلبستگیهایش میپردازد و احساساتی از جمله ناامیدی و آرزو را بیان میکند. او امیدوار است که روزی معشوقش به او توجه کند و به او روی آورد. شاعر به زیبایی و تاثیر نگاه معشوق اشاره میکند و آرزو دارد که در سایه محبت او قرار گیرد. همچنین، او از تجربیات خود به عنوان یک عاشق سخن میگوید و از درد و رنجی که در این راه تحمل کرده، یاد میکند. در نهایت، شاعر درخواست میکند که معشوق، نسبت به او لطفی کند و از خشم و بیمحبتی دوری کند.