نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هیچ کس را هوش عشق تو درسر نشود

کش غم هجر تو با مرگ برابر نشود

نتوان کشت مرا گر طمع وصل کنم

هیچ عاشق بچنین جرمی کافی نشود

جان زمن خواهی ودانی که محابانکنم

بوسه خواهم و دانم که میسر نشود

از دل و دوست بدردم من و میباید ساخت

که کسی از دل و از دوست بداور نشود

صفت درد دل من زسر زلف بپرس

گر ترا از من دلسوخته باور نشود

عاشق روی تو شد دل چه ملامت کنمش

بچنان رخ که تو داری چکندگر نشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و درد ناشی از جدایی می‌پردازد. او بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند شدت عشق و غم هجر را درک کند. شاعر اعتراف می‌کند که نمی‌تواند خود را از عشق رها کند، حتی اگر بخواهد به وصال برسد. او از عشق و دلبستگی‌اش سخن می‌گوید و می‌فهمد که این احساسات برای او دردآور است. در نهایت، او زیبایی بی‌نظیر محبوبش را ستایش می‌کند و می‌گوید که کسی نمی‌تواند به تلخی عشق او پی ببرد.