شمارهٔ ۶۴ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چه کنم دوستی یگانه نماند
هیچ آزاد در زمانه نماند
بر دل من زند فلک همه زخم
مگرش جز دلم نشانه نماند
زانهمه کار و بار و آن رونق
آه و دردا که جز فسانه نماند
در دو چشمم که از تو روشن بود
جز سرشک چونادرانه نماند
مرگرا کرد باید استقبال
که میانمان بسی میانه نماند
زود باشد که جان بپردازم
که بدین رقعه جای خانه نماند
غم دل میتوان نهفت آخر
زردی روی را بهانه نماند
هر چه اسباب عیش بود برفت
جز زیانیم در زمانه نماند
هیچ نومید نیستم که کسی
در غم چرخ جاودانه نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تنهایی و فقدان دوستان و خوشیها اشاره میکند. او احساس میکند که در زمانهای که همه چیز رو به زوال است، هیچ چیز پایدار و ماندگاری ندارد. دلش با زخمهای زیادی پر شده و جز خاطراتی از دوستیها، چیزی باقی نمانده است. او به ناپایداری زندگی و غم و اندوهی که در دل دارد اشاره میکند و درمییابد که هر خوشی و رونق زندگی از دست رفته و تنها درد و رنج باقی مانده است. شاعر امیدوار است که در این غم، کسی نباشد که به راحتی فراموش شود.