نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

آه که امید من بیار نه این بود

لایق آن روی چون نگار نه این بود

هجر نمودست و بارهی نه چنین گفت

جور فزودست و در شمار نه این بود

رفته بر دشمنم قرار گرفتست

با من دل سوخته قرار نه این بود

نوبت آن روزگار رفت که مارا

عشق نه زین دست بود و یار نه این بود

عشق چنین بود و کیسه مان نه چنین بود

یارنه این بود و روزگار نه این بود

از تو خجل مانده ام که بیرخ خوبت

زنده بماندیم و اختیار نه این بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از ناامیدی و دل‌شکستگی خود سخن می‌گوید. او به عشق و یاری که انتظار داشت، اشاره می‌کند و می‌گوید آنچه اکنون تجربه می‌کند، با آنچه می‌خواست بسیار متفاوت است. او به یاد روزگارانی می‌افتد که عشق و روابط عمیق‌تری را تجربه کرده بود، اما اکنون در شرایطی قرار گرفته که نه‌تنها عشقش برآورده نشده است، بلکه درگیر رنج و فراق نیز شده است. احساس خجالت و ناتوانی در برابر محبوب را نیز بیان می‌کند و می‌گوید که این وضع اصلاً درخور او و انتظارش نبوده است.