شمارهٔ ۸ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشت
بس اشک کم ز هجر تو از دیدگان گذشت
هم جانم از فراق توایجان بلب رسید
هم کاردم ز هجر تو از استخوان گذشت
در آب دیده غرقم و این از همه بتر
کآهی نمیتوان زد کآب از دهان گذشت
گفتی که چون گذشت ترا در فراق من
شرحش نمیتوان داد القصه آن گذشت
فی الجمله هم ترا بترست ارنه کار من
بر هر صفت که بود ز سود و زیان گذشت
هم لابه خوشترست ولی جای آن نماند
هم صبر بهترست ولی کار ازان گذشت
جان خواستی و پای بران سخت کرده
جهدی بکن مگر ز سرش در توان گذشت
هر جا که میروم همه این میرود سخن
کانچ از غم فراق فلان بر فلان گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنجی که به خاطر عشق و جدایی از معشوق تحمل میکند، سخن میگوید. او به شدت تحت تأثیر فراق قرار دارد و احساس میکند که زندگیاش تحتالشعاع این جدایی است. اشکهایش و دردهایش ناشی از فقدان معشوق او را به جایی میرساند که دیگر نمیتواند درباره احساساتش صحبت کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ راهی برای فرار از این دردها نیست و همه جا در اندیشهی جدایی معشوق است.