شمارهٔ ۹۱ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
رو که ز عشق تو جز عنا نفزاید
از تو و خوی تو کارکس نگشاید
خود نه حدیثی نه پرسشی نه سلامی
نیک بدیدم من از تو هیچ نیاید
خون دلم میخوری مخور که روانیست
قصد بجان میکنی مکن که نشاید
با رخ تو گر وفا بدی سره بودی
حسن و وفا خود بیک هوا بنپاید
ناز تو و سوز من چنان بنماند
خنده گل و اشک ابر دیر نپاید
هرچه بگریم من از غم تو تو از طنز
گوئی مسکین فلان ز چشم برآید
وه که چنین سخت جان و سنگدل الحق
کس چو من و تو بروزگار نزاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج عاشق است که از عشق معشوق به شدت متاثر شده و احساس میکند هیچ سودی از این عشق نمیبرد. شاعر میگوید کسی نمیتواند از ویژگیهای او بهرهمند شود و هیچ خبری از او به دست نیامده است. دلش از غم پر است و نمیخواهد کسی به او آسیب بزند. او به معشوقهاش میگوید که اگر او به وفا بپردازد، زیبایی و وفا نمیتوانند همیشه با یکدیگر بمانند. در نهایت، شاعر به عمق احساسات و سختیهای عاشقانه اشاره میکند و میگوید که هیچکس به اندازه او و معشوقش در این جهان نمیتواند دچار چنین حالتی شود.