نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸ جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

هجران تو ای پسر نگوید

تا از من خسته دل چه جوید

ترسم که دل فضول سرکش

دست از تو بخون دیده شوید

بس خار که در دلم خلد صبر

تا کی گل وصل می ببوید

گفتی که دلت زهجر چونست

از زلف بپرس تا بگوید

از باغ جمال خوبرویان

البته گل وفا نروید

بل تا همه خون شود دل از غم

تا از پی تو همی چه پوید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از هجران معشوقش می‌گوید و نگرانی‌اش را از اینکه دلش به شدت در حال رنج و خستگی است، ابراز می‌کند. او اشاره می‌کند که صبرش به سر آمده و دیگر طاقت دوری معشوق را ندارد. در انتها، شاعر به این نتیجه می‌رسد که دلش به شدت از غم رنج می‌برد و به خاطر معشوقش خون دل می‌خورد. در کلیت، شعر به احساسات عمیق و درد ناشی از جدایی و امید به وصال می‌پردازد.