شمارهٔ ۹۹ جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دورگشت از من آنکه جانم بود
زنده بی جان همی ندانم بود
دل ز من برگرفت بی سببی
آنکه جان من و جهانم بود
جان سپردم بدو چو میدیدم
که همه قصد او بجانم بود
نیست در خورد خاکپایش لیک
چه کنم دسترس بدانم بود
گوئی اندر فراق ما چونی
چه دهم شرح چون توانم بود
گر کسی گوید آن فغان ز که بود
شاید ار گویم از فلانم بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و فراق شاعر است که به معشوقش تعلق خاطر دارد. او حس میکند که زندگیاش بدون معشوقش بیمعناست و دلی که از او گرفته شده، بدون هیچ دلیلی است. در این دلتنگی، او جانش را به خاطر معشوق میسپارد و حس میکند که همه وجودش را به او اختصاص داده است. همچنین، او در فکر این است که چگونه احساسات و دردهایش را بیان کند و در نهایت، به این نتیجه میرسد که اگر کسی از او بپرسد این حال و فغان از که است، تنها میتواند بگوید که این حالتی مربوط به عشق است.