بخش ۲۷ - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزه ای نادرست دست و روی خود می شست جامی
جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خواست تا آفتابه زر خویش
به بر او فرستد از بر خویش
باز گفتا مبادا گرداند
کش چنان دیدم و خجل ماند
بر فقیران گرد خود یکسر
کرد قسمت چل آفتابه زر
پیرزن گشت بهره مند از وی
کس نبرده به قصه او پی
کرد نوشیروان شه عادل
نیمروزی به بام خود منزل
دید بر پشت بام همسایه
پیر زالی فقیر و بی مایه
قامت کوژ و کوزه ای در دست
چون وی از روزگار دیده شکست
نه ورا نایژه نه دسته به جای
نه تهی کایستد به آن بر پای
خواست تا حیله ای برانگیزد
کآب از آنجا به روی خود ریزد
کوزه زان حیله ها که می انگیخت
می فتاد آب بر زمین می ریخت
چشم نوشیروان چو آن را دید
از مژه اشک مرحمت بارید
گفت بر خود که وای بر ما باد
خشم خلق و خدای بر ما باد
که به پهلوی ما فقیری را
عمر بگذشته گنده پیری را
نبود کوزه ای به دست درست
که به آن روی خود تواند شست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان دربارهٔ نوشیروان، شاه عادل، است که در روزی به بام خود میرود و پیرزنی فقیر را میبیند که ظاهری شکسته و ناامید دارد. او دلسوزی میکند و نگران حال فقیران میشود. نوشیروان تصمیم میگیرد که آفتابههایی زر را بین فقیران تقسیم کند، اما در حین تماشا متوجه میشود که این پیرزن حتی کوزهای مناسب برای شستن خود ندارد. او از دیدن این وضعیت قلبش به درد میآید و خود را به خاطر بیتوجهی به حال فقیران سرزنش میکند. این داستان نشاندهندهٔ دلسوزی و مسئولیتپذیری نوشیروان نسبت به وضعیت مردم است.