بخش ۴۹ - مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح جامی
جامی / دفتر سوم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شاعری را به خواجه ممدوح
که بر او ریخت بدره های فتوح
روزی اندر میان نقار افتاد
هر دو را زان نقار کار افتاد
گفت خواجه که شرم باد تو را
زانچه گویی، نماند یاد تو را
زان همه زر که عاری از همه عیب
بارها ریختم تو را در جیب
گفت شاعر که راست می گویی
زین سخن راه راست می پویی
لیک زان غافلی که من کردم
که تو را قبله سخن کردم
شعر من هست مرغ فرخ فال
وز مدیح تو نامه هاش به بال
تو نشسته درون دروازه
کرده از تو جهان پرآوازه
زر که دادی به من خدای گواست
که ازان یک درم نمانده به جاست
آن رفیق هزار قافله رفت
وین ز راه شکم به مزبله رفت
زان فروزد سخن گزار چراغ
زین بسوزد به رهگذار دماغ
زان به سر تاج افتخارت ماند
زین به فرقم غبار غارت ماند
هر یکی را ذخیره چیست ببین
با دل تنگ و تیره کیست ببین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعری به خواجه ممدوح اشاره میکند که از او هدایا و بزرگیهایی دریافت کرده است. روزی در بحثی به خواجه میگوید که او را شرمنده کند، چراکه همه آن طلاها و زرها در جیب او باقی نمانده است. خواجه در پاسخ تأکید میکند که شاعر در ستایش او شعرهای زیبایی سروده و با این کار خود به او اعتبار بخشیده است. شاعر نیز بر این نکته تأکید میکند که اگرچه خواجه به او زر داده، اما او به خاطر شان و منزلت خواجه، او را محور شعر خود قرار داده است. در نهایت، شاعر به تفاوت وضعیت خود و خواجه اشاره میکند و به این حقیقت میپردازد که هر یک برای خود ذخیرهای دارند، اما ارزشهای واقعی در دل و روح انسانها نهفته است.