نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست

گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست

گفتمش در عاشقی ما رند و بی باکیم و مست

گفت در عاشق کشی ما نیز چالاکیم و چست

گفتمش در خاک محنت دانه می پاشم ز اشک

گفت ازین تخم و زمین جز سبزه حسرت نرست

گفتمش عمری ست می جویم ز لعلت کام دل

گفت عاشق نیست آن کز دوست کام خویش جست

گفتمش گل را به باغ این سرخرویی از کجاست

گفت کز خون دل غنچه ز رشکم چهره شست

گفتمش سررشته ای خواهم به کف سویت گشاد

گفت این سررشته گر اهل دلی در دست توست

گفتم از سنگ جفایت خاطر جامی شکست

گفت چون بر شیشه آید سنگ کی ماند درست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این گفتگو، شاعر به معشوق خود می‌گوید که عهد و پیمان او سست و غیرقابل اعتماد است. معشوق پاسخ می‌دهد که چرا باید به این موضوع بی‌پایان بگویند. شاعر به شجاعت و بی‌پروا بودن عاشقان اشاره کرده و معشوق نیز به توانایی خود در کشتن عاشقان می‌بالد. شاعر از درد و رنج خود و اشک‌ها می‌گوید و معشوق پاسخ می‌دهد که از این سختی‌ها چیزی جز حسرت به دست نخواهد آمد. شاعر به جستجوی لذت و پاسخ دل از معشوق اشاره می‌کند و معشوق بیان می‌کند که عاشق واقعی آن است که از محبوبش چیزی نخواهد. سپس گفتگو به زیبایی گل و ریشه‌اش می‌کشد و معشوق توضیح می‌دهد که زیبایی از درد عاشق نشأت می‌گیرد. در نهایت، شاعر از شکست قلبش از سنگ جفا می‌گوید و معشوق اشاره می‌کند که وقتی سنگ بر شیشه بیفتد، شیشه دیگر سالم نمی‌ماند. این گفتگو به عمق احساسات عاشقانه و درد و رنج آن‌ها پرداخته است.