نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت

هزار جان گرامی فدای هر قدمت

فکند سرو قدت بر من از کرم سایه

مباد از سر من دور سایه کرمت

به یک نگاه تو رستم ز ننگ هستی خویش

خوش آن که سوی وی افتد نگاه دمبدمت

نیاید از تو ستم ور ستم کنی به مثل

ز رحمت دگران خوشتر آیدم ستمت

کمر به خدمت تو بسته اند کج کلهان

شکست شوکت شاهان ز حشمت حشمت

حریم سدره شده ست آشیان مرغ دلم

هنوز رشک برد بر کبوتر حرمت

به نامه درج مکن شرح شوق خود جامی

مباد شعله زند آتش از نی قلمت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و ارادت عمیق خود به معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که هر جان گرامی را فدای محبوبش می‌کند و سایه معشوق را بر سر خود می‌پسندد. شاعر از قدرت نگاه معشوق سخن می‌گوید که می‌تواند رنج و ننگ زندگی را برطرف کند. او همچنین به رحمت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر معشوق ستم کند، این ستم را از رحمت دیگران بهتر می‌داند. در ادامه، شاعر از برتری و شکوه معشوق نسبت به شاهان می‌گوید و دلش که در حریم معشوق آرام گرفته را توصیف می‌کند. در نهایت، شاعر می‌خواهد که از شوق خود بیان نکند تا مبادا آتش عشقش شعله‌ور شود.