شمارهٔ ۱۰۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت
این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران
من کیستم که باشم شایسته وصالت
تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی
جان باد دستمزدت تن باد پایمالت
دور از لب تو مردم لب تشنه جان سپردم
هرگز نخورده آبی از چشمه زلالت
بودن به کنج فرقت با صد ملال و حسرت
به زانکه با تو باشم وز من بود ملالت
تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم
هم جان خود فدایت هم خون خود حلالت
جامی خموش کم شو از گفت و گو چو شد نو
ذوق غزل سرایی از شوق آن غزالت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و دلتنگی خود به خاطر دوری از معشوق سخن میگوید. او در کنج غم نشسته و با خیال معشوقش خوشحال است، اما به شدت از دوری او در رنج است. او خود را ناچیز میداند و میگوید که شایسته وصال معشوق نیست. شاعر به وضعیتی اشاره میکند که از دوری معشوق جانش در عذاب است و به عشق و سوز دل خود ادامه میدهد. او به دور از معشوق، جان را لب تشنه و بیقرار وصف میکند. همچنین، شاعر پیشنهاد میدهد که اگر قرار است زخم بخورد، با آن زخمها به یاد معشوق بماند. در پایان، به ذوق و شوق خود برای سرودن غزل به خاطر زیبایی معشوق اشاره میکند.