شمارهٔ ۱۱۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا کی ز دیر آمدن و زود رفتنت
خون ریزم از دو دیده که خونم به گردنت
جای تو نیست سینه تاریک و تنگ من
تشریف ده که جای کنم چشم روشنت
دارم ز تو به هر سر مویی هزار درد
دردا که نیست یک سر مو رحم بر منت
آهسته ران که می زند آتش به جان من
هر شعله ای که می جهد از نعل توسنت
گو باغبان مخوان به تماشای گل تو را
ناکرده فرش راه ز سوری و سوسنت
می بایدت ز رشته جان جامه بافتن
کز تار و پود پیرهن آزرده شد تنت
دامن کشان به جامی اگر بگذری شود
چون گل ز خون دیده او سرخ دامنت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و درد ناشی از دوری معشوقش صحبت میکند. او به احساساتی همچون اشک و خونریزی از چشم، تنگی و تاریکی سینهاش اشاره میکند که جایی برای صورت روشن معشوقش ندارد. شاعر به شدت از دوری معشوق رنج میبرد و انبوهی از دردها را در خود احساس میکند. او از معشوق میخواهد که به او نزدیکتر شود و آتش عشقش را خاموش کند. همچنین، او به زیبایی و درخشندگی معشوق اشاره میکند و میخواهد که به خاطر عشقش، به آرامی و احترام به او نزدیک شود. در نهایت، او به شدت از عواطفش غمگین است و خواهان وصال معشوقش میباشد.