شمارهٔ ۱۱۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عاشق تو شهید تیغ بلاست
سرکوی تو روضة الشهداست
جان پاکان نثار مقدم توست
در رهت جان پاک خاک بهاست
هست از نیست گفت و گوی محال
آن دهان هست لیک نیست نماست
به میانت که سر غیب آمد
نیست دانا کسی خدا داناست
بی تو عشاق را وجودی نیست
ذره بی آفتاب ناپیداست
عاشق تو به کس نگیرد انس
در میان هزار کس تنهاست
نظم جامی ز شوق سرو قدت
وحی نازل ز عالم بالاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ارادت به معشوقی است که با مقام والایش به او اشاره شده است. شاعر به زیبایی وصف میکند که در حضور او، عالم وجود معنای خود را از دست میدهد و عشق واقعی تنها در سایه او تحقق مییابد. عاشق حقیقی احساس تنهایی میکند و در بین هزاران نفر، فقط به فکر معشوق است. به عبارتی، معشوق آنچنان برتر و عزیز است که وجود عاشق بدون او بیمعناست و همه گفتگوها و مفاهیم در سایه وجود او شکل میگیرند.