نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است

مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است

چشمم به روی شاهد و گوشم به بانگ چنگ

ای پندگو برو که نه جای نصیحت است

جان مرا ز مرهم راحت نشان مپرس

کز عاشقی نصیبه او داغ محنت است

پیکان آبدار که آید ز دست دوست

بر عاشقان سوخته باران رحمت است

زان دم که سرفکند بر آن آستان مرا

بر گردنم ز تیغ تو صد بار منت است

هر سفله پی به گنج قناعت کجا برد

این نقد در خزینه ارباب همت است

ز ابنای دهر وقت کسی خوش نمی شود

خوش وقت آن که معتکف کنج عزلت است

جامی به جست و جو نتوان وصل دوست یافت

موقوف وقت باش که این کار دولت است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ساقی می‌خواهد تا باده‌ای به او دهد و از مطرب می‌طلبد که ترانه‌ای بنوازد چرا که زمان برای لذت بردن و غنیمت شمردن فرصت مناسبی است. او به زیبایی اشاره کرده و می‌گوید که در این لحظه به نصیحت نیازی نیست. شاعر از درد عشق و محنت آن سخن می‌گوید و تصریح می‌کند که از تپش دلش نمی‌گذرد. او در این شعر، نشان می‌دهد که عشق و زیبایی همراه با رنج است و لذت‌های دنیوی باید در کنار اندوه‌های آن پذیرفته شود. شاعر همچنین به ارزش قناعت و خوشبختی اشاره دارد و می‌افزاید که فرصت‌های خوب برای کسانی است که در عزلت و خلوت به سر می‌برند. در نهایت، او بر این باور است که وصال دوست به سادگی به دست نمی‌آید و به زمان و شانس بستگی دارد.