نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که روی تو خورشیدِ عالم‌افروز است

شبم ز روی تو چون روز و روز فیروز است

شد از جمال تو فیروز روز من وان روز

که خواستم شب و روز از خدای امروز است

شبم ز شعلهٔ شمع و چراغ مستغنی‌ست

چنین که مشعلهٔ آه من شب‌افروز است

به تیغ غمزه اگر چاک می‌کنی جگرم

چه غم چو ناوک مژگان تو جگردوز است

چنین که عشق تو زد راه پیر دانشمند

چه جای طعن جوانان دانش‌اندوز است

رخی چنین خوش و آن گاه خوی بد حاشا

معلم تو اگر نغلطم بدآموز است

تو مرد عافیتی جامی از بتان بگسل

که عشق شیوهٔ رندان عافیت‌سوز است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و زیبایی معشوق می‌پردازد و حالتی عارفانه و عاشقانه دارد. شاعر از نورانی بودن چهره محبوبش صحبت می‌کند که شب را به روز تبدیل کرده و زندگی‌اش را روشن کرده است. او با تلمیح به شعله شمع و چراغ، سوز و گداز عشق را توصیف می‌کند که شب‌هایش را روشن کرده است. شاعر به درد و رنجی اشاره می‌کند که از عشق می‌کشد و می‌گوید حتی اگر معشوقش با نگاهی غمزده جگرش را چاک کند، این درد قابل تحمل است. همچنین به عشق به عنوان مسیری برای دانش و پختگی اشاره می‌کند و تصریح می‌کند که زیبایی و خیرخواهی معشوق نباید به شر تبدیل شود. در نهایت، او از معشوقش می‌خواهد که زندگی را از بند جواهرات بی‌ارزش آزاد کند و عشق را به عنوان یک زندگی رندانه و متفاوت بشناسد.