شمارهٔ ۱۳۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز در بزم غمت نعره نوشانوش است
عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است
نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم
گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است
اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم
بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است
کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند
هر که را غاشیه بندگیت بر دوش است
بر سر بستر اندوه دهم جان آخر
چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است
می گذشتی و به خود زمزمه ای می کردی
عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است
قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد
چهره گویاست اگر چند زبان خاموش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عواطف عشق و درد و اندوه ناشی از آن اشاره میکند. او در بزم عشق، غرق شوق و حسی عمیق است که عقل و خردش را تحت تاثیر قرار داده و آن را حیران کرده است. عشق او همچون جامی سرشار از لذت و درد است، ولی تنها اشکهایش باقیمانده و او را به یاد ستمهایی که کشیده، میاندازد. با وجود ظاهری آراسته، فردی که زیر بار محبت معشوقش قرار دارد، دچار رنج و دردی عمیق است. شاعر حسرت میخورد که مقصودش در آغوش او نیست و از درد جدایی به یاد لذتهای گذشته او در گوش میپردازد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زبان نمیتواند به درستی احساسات عاشقانهاش را بیان کند، چرا که چهره عشق خود گویای همه چیز است.