نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۷ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای شهسوار حسن که جانم فدای توست

هر جا سری ست خاک ره باد پای توست

خوش جلوه ده سمند که دفع گزند را

هر سو هزار سوخته دل در دعای توست

مشتاق وصل را که ز هجران به جان رسید

سرمایه حیات امید لقای توست

بیچاره عاشق تو که با درد انتظار

شد در رهت غبار و هنوزش هوای توست

یک خنده کردی و دل ما شد ازان تو

باری دگر بخند که جان هم برای توست

دل چون توانم از تو بریدن که در ازل

آب و گلم سرشته به مهر و وفای توست

جامی گر آن صنم ز تو بیگانه شد مرنج

این بخت بس تو را که سگش آشنای توست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلدادگی به محبوب است. شاعر از عشق خود به یک شخص ویژه، به نام حسن، سخن می‌گوید و احساسات عمیق و دردناک او را در انتظار وصال بیان می‌کند. او از زیبایی حسن و تأثیر آن بر دل عاشقان یاد می‌کند و می‌گوید که حتی با وجود دوری و هجران، تنها امید و زندگی‌اش به وصال محبوب بستگی دارد. شاعر همچنین اشاره می‌کند که عشق او به حسن آن‌قدر عمیق است که نمی‌تواند از او دل بکند و همواره آرزوی دیدارش را دارد. در نهایت تأکید می‌کند که حتی اگر محبوب نسبت به او بی‌توجه باشد، عشق و وفاداری او به حسن همواره برقرار خواهد بود.