شمارهٔ ۱۶۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است
جفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است
ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویش
چو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است
کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی را
چه التفات بدین تحفه حقیر من است
همین سعادت من بس که چون مرا بینی
به خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است
چو عود بس که خورم گوشمال غم همه شب
سرود بزم فلک ناله و نفیر من است
به خار و خس که در آن کوی شب نهم پهلو
چنان خوشم که مگر بستر حریر من است
اگر ز پای فتادم چو جامی از غم عشق
چه باک چون کرم دوست دستگیر من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد و غم خود صحبت میکند و بیان میکند که این احساسات بذر محبت و نزدیکی او به محبوبش هستند. او به زیبایی مینویسد که با وجود همه رنجها و سختیها، عشق او به محبوبش او را خوشحال و شاداب میکند. شاعر به مفهوم نایاب و با ارزش بودن عشق اشاره میکند و به رغم مشکلات و غمها، احساس رضایت و خرسندی از بودن در کنار محبوبش را منتقل میکند. در نهایت، او از این نکته یاد میکند که حتی اگر در درد و رنج باشد، وجود محبوبش همیشه برای او تسلیبخش است.