شمارهٔ ۱۶۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز دل زبانه آتش که در دهان من است
به شرح داغ دل آتشین زبان من است
به سان اره بنه تیغ خویش بر فرقم
به جرم آنکه به صد رخنه ز استخوان من است
کنی به داغ نشان سگان خود وین داغ
که سوزی از غم بی داغیم نشان من است
تو در میان نه و جان در میان مرا با تو
ببین چه فرق میان تو و میان من است
به دیده غیر تو را راه کی توانم داد
خیال تو چو شب و روز دیده بان من است
ز بار دل چو کمانم به جز رقیب مباد
نشان تیر دعایی که از کمان من است
چه شد که خط تو را جان خویشتن خوانم
چرا رسیده چنین بر لب از تو جان من است
دلیر نام تو تا بر زبان توانم راند
خوشم که گوش رقیبان کر از فغان من است
خمیده قامت جامی چو طوق دیدی و گفت
چه عار کز تو نه بر گردن سگان من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از آتش دل و دردهای درون خود سخن میگوید. او احساسات عمیقش را با تصاویری از سوزش و داغ بیان میکند و نشان میدهد که این درد از محبت و تعلق به محبوبش ناشی شده است. شاعر به تضاد بین خود و محبوبش اشاره میکند و میگوید که اگرچه او درگیر این احساسات عمیق است، اما عشق و خیال محبوب همیشه در خاطر اوست. همچنین، به ناتوانی خود در فراموشی محبوب اشاره میکند و احساس میکند که تنها رقیبان میتوانند صدای درد او را نشنوند. در نهایت، شاعر به این میرسد که محبت و عشقش به محبوبش موجب سرافرازی او میشود، حتی اگر دیگران او را به سخره بگیرند.