شمارهٔ ۱۸۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه خلقی ز تو در دام بلا افتاده ست
هیچ کس را نه فتاد آنچه مرا افتاده ست
دلم از جا تنم از پای فتاده ست ببین
که مرا در غم عشق تو چها افتاده ست
همه جا برق جمال تو درخشید ولی
شعله آن همه در خرمن ما افتاده ست
هر کجا در چمن از شوق تو آهی زده ایم
بال و پر سوخته مرغی ز هوا افتاده ست
زخم تو بر دگران آمده من مرده ز رشک
ای عجب تیر کجا صید کجا افتاده ست
حال چاک جگر ریش چه داند شوخی
کش همین چاک به دامان قبا افتاده ست
گفته ای جامی محنت زده بی ما چون است
چون بود حال کسی کز تو جدا افتاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج عاشقانه سخن میگوید. شاعر بیان میکند که اگرچه دیگران نیز در مشکلات عشق گرفتار شدهاند، اما هیچکس به اندازه او در رنج نیست. دل او شکست و به زمین افتاده و از عشق معشوقش در عذاب است. زیبایی معشوق در همه جا درخشیده، اما او تنها از این زیبایی درونش شعلهور شده است. هر بار که از شوق معشوق آه کشیده، مثل پرندهای سوخته به زمین میافتد. شاعر به زخمهایی اشاره میکند که بر دیگران وارد شده، اما او به دلیل حسادت و عشق مرده است. در نهایت، شاعر از حال و روز کسی که از عشق محبوبش دور افتاده، پرسش میکند و به دردهای عمیقش اشاره دارد.