شمارهٔ ۱۹۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جانب سفر آن ترک تندخو رفته ست
خبر دهید مرا کز کدام سو رفته ست
به گردش ار چه رسیدن نمی توان باری
کشم به دیده غبار رهی که او رفته ست
هزار دل کند از شهر صبر آواره
به هر دیار که با آن رخ نکو رفته ست
چه آب بر جگرم باشد اینچنین که مرا
هم آب دیده ز هجرش هم آبرو رفته ست
به گشت باغ مخوان باغبان مرا زین بیش
که بی جمال وی از باغ رنگ و بو رفته ست
نداده کس خبر از عمر رفته خویشم
اگر چه عمر عزیزم به جست و جو رفته ست
به روز حشر مگر سر برآورد جامی
چنین که از غم هجران به خود فرو رفته ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره دلتنگی و حسرتهای ناشی از دوری محبوب صحبت میکند. او از سفری که محبوبش به جانبش رفته، میگوید و از دیگران میخواهد که خبر دهند او از کدام سو رفته است. با وجود اینکه نمیتواند به محبوبش برسد، همچنان یاد او در دلش باقی مانده و جامعهاش را خالی میبیند. شاعر احساس میکند که وجود محبوبش به زندگیاش رنگ و بویی داده و اکنون که او رفته، زندگیاش بیمعنا و بیروح شده است. در نهایت، شاعر به حسرتی عمیق نسبت به عمر خود اشاره کرده و امیدوار است که در روز قیامت، از غم هجران رهایی یابد.