نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشت

طاقت صحبت نداشت خانه به مهمان گذاشت

تیر تو آمد فرو سینه بسی تنگ بود

دل به عدم رو نهاد جان به پیکان گذاشت

کعبه روی را کشید جذبه خاک درت

راحله و زاد را زیر مغیلان گذاشت

گریه چراغم بکشت گرمی دل همچنان

آتش پیدا نشاند سوزش پنهان گذاشت

ترک دل آشوب من گر خرد و صبر پاک

برد به غارت چه باک شکر که ایمان گذاشت

طرف کله بر شکست رخش جفا تند راند

هر قدمی صد چو من واله و حیران گذاشت

جامی بیدل نیافت داد ز خوبان شهر

راه سفر برگرفت شهر بدیشان گذاشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و اندوه دوری محبوب صحبت می‌کند. او به توصیف حال دل خویش پرداخته و نشان می‌دهد که چطور این غم قابل تحمل نیست و او تاب صحبت و ارتباط را ندارد. دلش به شدت دلتنگ است و زندگی‌اش را بی‌مهر و خالی از عشق توصیف می‌کند. او تجلی جمال محبوب را همانند کعبه، مقدس و جاذبه‌ساز می‌داند و در این مسیر زاد و توشه روحی‌اش را به دست فراموشی می‌سپارد. در ادامه، شاعر به آتش درون و اشک‌هایی اشاره دارد که بر اثر غم و نقصان، زندگی‌اش را خاموش کرده‌اند. او از خدشه‌های روحی و روانی ناشی از عشق و فاصله با محبوب سخن می‌گوید و در نهایت به ناکامی در یافتن عشق واقعی و زیبایی در زندگی اشاره می‌کند. به طور کلی، این شعر تصویری از درد و رنج ناشی از فراق و عشق از دست رفته را به زیبایی به تصویر می‌کشد.