نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

نیست شب وصل تو مه را رواج

روز نباشد به چراغ احتیاج

خاک در و سنگ جفای توام

داد فراغ از هوس تخت و تاج

زین تن لاغر چه بری نقد جان

از ده ویران چه ستانی خراج

درد مبیناد طبیبی که گفت

داغ جدایی نپذیرد علاج

رنجه شدی ز آه و فغانم که دید

سخت دلی همچو تو نازک مزاج

چند کنی بر سر یک بوسه بحث

خوش ننماید ز کریمان لجاج

عکس لبت از دل جامی نمود

چون می رنگین ز درون زجاج

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عاشقانه و درد فراق است. شاعر به زیبایی و عشق محبوب خود اشاره می‌کند و می‌گوید که در شب وصال او، نیازی به چراغ نیست و روز روشن است. او از سختی‌های زندگی در دوری محبوب رنج می‌برد و به بی‌معنایی خواست‌های دنیوی مانند تاج و تخت اشاره می‌کند. شاعر به داغ جدایی اشاره کرده و بیان می‌کند که این درد درمان‌پذیر نیست. او از محبوبش می‌خواهد که از لجاجت نسبت به یک بوسه دست بردارد و به زیبایی لبخند او فکر می‌کند که مانند شراب رنگین و دلنشین است. شعر به طور کلی خاطره‌ای از عشق و حسرتی عمیق است.