شمارهٔ ۲۵۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج
چو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج
به کشت و کار جهان رخ میار کآخر داو
ز کشت مات شود شاه عرصه شطرنج
به قصر عشرت و ایوان عیش شاهان بین
که زاغ نغمه سراگشته چغذ قافیه سنج
گریز یک دو سه روزی ز حبس حس و جهت
که هست چاره کارت برون ازین شش و پنج
شکنج طره خوبان مگیر و عشوه مخر
که آن شکنجه و بند است مرد را نه شکنج
بسی نماند که آید خزان غرور نگر
که لاله بس نکند از دلال و غنچه ز غنج
ز بخت تیره خود رنج می کشی جامی
ز جنبش فلک و گردش زمانه مرنج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تذکر و هشدار درباره زندگی و غم و رنج میپردازد. شاعر به جایگاه دنیا و ارزشهای آن اشاره میکند و به انسان توصیه میکند به دنبال لذتهای زودگذر و مادیات نرود. او به این نکته تاکید میکند که در نهایت، همه چیز بیپایان و فانی است و زیباییها و جوانی نیز گذرا هستند. شاعر از کسانی که به زیبایی و عشق دلبستهاند میخواهد که خود را در محدودیتهای مادی و حسی گرفتار نکنند و به سوی رهایی بروند. او نیز از تنشها و درگیریهای ناشی از تقدیر و زمانه میگوید، و به اهمیت آرامش و عدم درگیری با مشکلات اشاره میکند. در نهایت، از انسان میخواهد که به بجای غصه خوردن بر تقدیر خود، روحیهاش را تقویت کند و به زندگی با دید مثبت نگاه کند.