شمارهٔ ۲۶۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود
وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود
هست گویی ز لطافت ذقنت وز خوبان
کس درین عرصه چو تو گوی لطافت نربود
جیب جانم که شد از دست غمت چاک بدوز
تاری اندر شکن زلف تو انگار نبود
همه کس کشته خود می درود بخت نگر
که دلم مهر و وفا کشت و غم و درد درود
هستم از مردمک دیده خود غرقه به خون
که چرا دوش در آغوش خیال تو غنود
رود نیلی ست روان سوی تو ای مصر جمال
چشم گریان که شد از سنگ جفای تو کبود
بس که جامی پی پابوس تو هر سوی دوید
پای او سود ولبی بر کف پای تو نسود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تأثیر خواب و خیال معشوق بر دل و جانش سخن میگوید. او به زیبایی و لطافت چهره معشوق اشاره کرده و میگوید که هیچکس به زیبایی او نیست. شاعر از غم و درد ناشی از دوری و جدایی رنج میبرد و دلش شکسته است. او همچنین به شوق و علاقهاش به معشوق اشاره کرده و میگوید چقدر در پی جلب محبت او و نشان دادن وفاداریاش کوشیده است. در نهایت، اشاراتی به تعبیر و حالتی از عشق و دلدادگی نیز وجود دارد.