شمارهٔ ۳۳۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بود
شد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود
ای رفیق کوی زهد از من سر و سامان مجوی
خاک شد در راه خوبان هر سر و سامان که بود
امشب افغانم ز چرخ ار نگذرد معذور دار
چون ز ضعف تن نماند آن قوت افغان که بود
چند سوزد جان من وه کآتش دل آب ساخت
یادگار تیر او در سینه هر پیکان که بود
گر شد ایمانم به کفر زلف شبرنگش بدل
ظلمت این کفر به از نور آن ایمان که بود
عاجز آمد آخر از درد دلم مسکین طبیب
گرچه کرد از مرحمت تدبیر هر درمان که بود
آه جامی زد علم چون چاک کردی سینه اش
عاقبت شد آشکار آن آتش پنهان که بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از غم و اندوه ناشی از بیخبری از محبوبش مینالد و از درد عاطفیاش میگوید. شاعر به دوستش میگوید که در جستجوی سامان و آرامش نباشد، زیرا همه چیز در راه محبوبان فانی شده است. او از ضعف و ناتوانی بدنش شکایت میکند و آتش عشقش را توصیف میکند که جانش را میسوزاند. او بیان میکند که چه بسا کفر به زلف محبوبش برایش روشنتر از ایمان بوده است. در نهایت، شاعر درد و رنج دلش را با درد پزشک مقایسه میکند که نتوانسته درمانی برای او پیدا کند و رازهای درونش نمایان شده است.