شمارهٔ ۳۳۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به کوی تو خواهم که خانهای باشد
ز بهر آمدن آنجا بهانهای باشد
گذاشتم دل صد پاره را به خاک درت
که پیش تیر تو از من نشانهای باشد
من آن نیم که عنان گیریت توانم کرد
مرادم از تو همین تازیانهای باشد
چه بیم ز آتش دوزخ که گفت واعظ شهر
که آن ز شعله شوقت زبانهای باشد
ز خوبی تو به هرجا حکایتی گفتند
حدیث یوسف مصری فسانهای باشد
مپوش عارض و خال از دل رمیده من
که مرغ زنده به آبی و دانهای باشد
سگیست جامی و جایش همیشه خاک درت
نه آن سگی که به هر آستانهای باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و اشتیاق خود به معشوق میپردازد و از longing (دلتنگی) خود برای وصال صحبت میکند. او میگوید که میخواهد در کوی معشوق خانهای داشته باشد و برای آمدن به آنجا بهانهای پیدا کند. دلش را به درگاه معشوق سپرده و به تیر عشق او اشاره میکند که نشانهای از خودش باشد. شاعر از توانایی در کنترل عشق صحبت میکند و به ترس از عذاب دوزخ که به خاطر عشق معشوق است، اشاره میکند. او میگوید که هرجا راجع به زیبایی معشوق سخن میگویند، داستان یوسف به یاد میآید. همچنین از دل رمیدهاش و بیقراریاش میگوید و به حس تعلق به معشوق اشاره میکند. در نهایت، او خود را فردی میداند که به معشوق وابسته و در لحظهای ناامید، به عشق او اقرار میکند.