شمارهٔ ۳۳۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر شبم در سر خیال آن لب میگون بود
دامن از مژگان و مژگان از دلم پر خون بود
چون رسد پیکان تو بر سینه آنگه بگذرد
از رسیدن درد بگذشتن بسی افزون بود
آن غزالی تو که از بهر شکارت عالمی
گمره اندر کوه یا سرگشته در هامون بود
با غمم بگذار و شادی دیگران را ده که من
عاشق غمخواره ام شادی ندانم چون بود
دود ناید ز اخگر آتش ولی دل در برم
آمد آن اخگر که دودش رفته بر گردون بود
هر گیاهی کز حریم خیمه لیلی دمد
خورده آب از چشمه سار دیده مجنون بود
صحبتی تنگ است جامی جان و دل را در غمش
عقل محرم نیست گو تا یک زمان بیرون بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد فراق صحبت میکند. او هر شب به یاد لبهای محبوبش میاندیشد و حالش پر از غم و خون از مژگان معشوق است. وقتی تیر عشق به سینهاش میرسد، احساس دردش بسیار بیشتر از آن چیزی است که تصور میکند. شاعر عاشق غم است و نمیتواند شادی دیگران را درک کند. همچنین، او میگوید که عشق مانند آتش است که گرچه دود ندارد، اما عمیقاً در دلش وجود دارد. هر چیزی که به لیلی، معشوقش، نزدیک باشد، برای او به مانند چشمهای از عشق و جنون است. بحث و گفتوگو در مورد عشق و دل او محدود است و عقل نمیتواند عمق احساساتش را درک کند.