شمارهٔ ۳۴۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به عزم گشت چو آن نازنین سوار شود
هزار خسته دلش خاک رهگذار شود
پی شکار چو راند برون رود آهو
به پیش راه وی از دور تا شکار شود
چنان به فکر رخش نازک است خاطر من
که یاد غمزه آن چون کنم فگار شود
رسید جان به لب و دم نمی توانم زد
که سر عشق همی ترسم آشکار شود
به خاک پات کزین آستان نخواهم رفت
اگر چه قالب فرسوده ام غبار شود
به یاد روی تو هرگه به گلستان گذرم
ز گریه دیده من ابر نوبهار شود
ز جام شوق تو باشد مدام جامی مست
مباد آنکه ازین باده هوشیار شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این قطعه از عشق و دلدادگی خود میگوید. او به خاطر ناز و زیبایی محبوبش، خود را در درد و رنج میبیند و به شدت به یاد اوست. او به گونهای توصیف میکند که دلش مانند آهویی در پی شکار محبوب، همیشه در حال جستجو و اشتیاق است. در عین حال، احساس ناتوانی و ترس از آشکار شدن عشقش او را آزار میدهد. او اعتراف میکند که حاضر نیست از آستان محبوبش دور شود، حتی اگر به خاطر این عشق دچار آلام و رنج شود. همچنین، با یادآوری چهره محبوبش، چشمانش مانند ابر بهار اشک میریزد و بیپایان از عشق او مینوشد و آرزو میکند که هرگز به هوش نیاید و از این عشق واقعی و مستی دور نشود.