نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شود

رام گردد با من و آرام جان من شود

استخوانی شد تنم از لاغری وان هم خوش است

گر سگش را میل سوی استخوان من شود

این چنین جولان کنان کان شهسوار آمد برون

جای آن دارد که باز از کف عنان من شود

آتش افکن در من ای آه و سراپایم بسوز

باشد آن مه واقف سوز نهان من شود

زان لب شیرین تکلم یک سخن گر بشنوم

تا قیامت آن سخن ورد زبان من شود

گر سگ خود خواندم آن آهوی مردم شکار

شیر گردون خواهد از کمتر سگان من شود

گفتمش جامی به پابوس سگانت کی رسد

گفت آن روزی که خاک آستان من شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس عمیق عشق و longing خود می‌پردازد. او می‌گوید که آرزو دارد محبوبش با او آرامش داشته باشد و به او توجه کند. او به وضعیت جسمی و روحی خود اشاره می‌کند که ناشی از عشقش است و این عشق را با تصورات مختلفی چون آتش درون و سخنانی شیرین توصیف می‌کند. شاعر همچنین به مقام و مرتبه محبوب خود اشاره می‌کند و از او می‌خواهد تا در کنار او باشد و بر او رحمت کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که چنین عشق و احترامی تنها زمانی محقق می‌شود که خاک پای محبوبش شود.