نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را

گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را

ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم

ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را

رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن

یا نمی گوید کسی حال من درویش را

کیش پر تیر جفا دارد به کین بیدلان

از کدام استاد سنگین دل گرفت این کیش را

درد تو بیش از حد و غم های تو از درد بیش

با که گویم یارب این غمهای بیش از بیش را

دل فگار توست کار او میفکن با طبیب

زانکه جز داغ تو نبود سودمند این ریش را

سینه جامی که شد ریش از تو نتوان نیش زد

زانکه آه سوزناکش می گدازد نیش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و اندوه خود به خاطر عشق ناکامش سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که دلش به شخصی بدکیش وابسته شده و این وابستگی او را به شدت عذاب می‌دهد. در عین حال، او انتقاد می‌کند که هیچ‌کس حال او را درک نمی‌کند و نمی‌تواند به او تسلی دهد. شاعر اشاره می‌کند که دردش بیشتر از آن چیزی است که بتواند به کسی بگوید و از این موضوع غمگین است. او می‌گوید که دلی که چنین زخمی شده، نباید به راحتی به درمان سپرده شود، زیرا این درد فقط از عشق و جدایی او ناشی شده و هیچ درمانی نمی‌تواند آن را تسکین دهد.