شمارهٔ ۳۷۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چشمم از گریه چو در ورطه خون میافتد
راز پنهان دل از پرده برون میافتد
به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق
هرچه میافتد ازین بخت نگون میافتد
بیتو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم
که به سر وقت من گمشده چون میافتد
گذر دیده شد آغشته به خون دل ازان
پارههای جگر آلوده به خون میافتد
خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببند
چون کنم صبر که آتش به درون میافتد
شعله آه من این سان که ز گردون گذرد
عرش را دم به دم آتش به ستون میافتد
جامی این نوع که سررشته تدبیر گسست
آخرالامر به زنجیر جنون میافتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف شدید عاشقانه و رنج و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر از گریه و اشک میگوید که باعث افشای راز دلش میشود. او از زلف محبوبش یاد میکند که بختش را تحت تأثیر قرار داده و هر چیزی که در زندگیاش میافتد، بدشانسی و ناکامی به بار آورده. او در غم گمکردن اثر خود و شگفتیاش از اینکه چگونه این گمشدگی به سراغش آمده، صحبت میکند. میگوید که دیدگانش به خون دل آغشته است و درد و اندوهش او را آزار میدهد. دیگران از او میخواهند که صبر کند، اما او نمیتواند چون آتش درونیاش خاموش نمیشود. شعلههای دردش آنقدر شدید است که بر عرش آسمان تأثیر میگذارد. در نهایت، شاعر به حالتی از جنون اشاره میکند که ناچار به زنجیر آن گرفتار میشود.