نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مهی که حسن خطش بر بتان شکست آورد

دل مرا به دو انگشت خط به دست آورد

غلام قاصد اویم که یک سواره ز راه

رسید و بر صف اندوه و غم شکست آورد

گشاد طره و بر طرف ماه سلسله بست

هزار نقش عجب زان گشاد و بست آورد

هوای دانه آن خال مرغ جان مرا

ز شاخ سدره درین دامگاه پست آورد

به بیدلی مزن ای خواجه طعن من آن کیست

که دل ز عشوه آن چشم نیم مست آورد

زری که هست به می ده که خواهد آخر کار

زمانه رخصت تاراج زرپرست آورد

چه تلخ و شور که جامی کشید پنجه سال

که صید کام ز بحر طلب به شست آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل پیش رو به توصیف عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر از جذابیت خط معشوقش سخن می‌گوید که دل او را تسخیر کرده است. او در نقش قاصد، خبرهایی از عشق و غم به همراه دارد. زیبایی معشوق که با گشادن موهایش جلوه می‌کند، هزاران نقش و حالت‌های عجیب را به ذهن شاعر می‌آورد. شاعر همچنین به زیبایی خال روی معشوق و تاثیر آن بر روح و دلش اشاره می‌کند. در ادامه، فلسفی به زمان و گذرا بودن لذت‌ها پرداخته و به تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگی اشاره می‌کند. کل غزل به زیبایی، عشق و درد و لذت‌های ناشی از آن می‌پردازد.