شمارهٔ ۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را
همه بر وجه کمال است کما لا یخفی
بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم
هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا
بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد
در همه شهر بدین شیوه شد انگشت نما
گر به تیغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است
غم از آن ست که از تیغ تو افتاد جدا
خواستم خواهم ازان لب به دعا دشنامی
حاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا
طلب بوسه ازان لب نبود حد کسی
در سر من هوسی هست ولی زان کف پا
جامی آخر به سر زلف تو زد دست امید
خصه الله تعالی بمزید الزلفا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و کمال چهره محبوب اشاره دارد و بیان میکند که همه چیز زیبایی متعلق به اوست. شاعر از غم و اندوهی که از جدایی او احساس میکند، سخن میگوید و نگران از گذر زمان و عمرش است. او به تزویر زاهدان اشاره کرده و میگوید که آنان در دنیای ریا زندگی میکنند. شاعر از خوشی و درد جدایی نمیهراسد و تنها غمش این است که از محبوبش فاصله بگیرد. در نهایت، او به امید دریافت بوسه و نزدیک شدن به محبوبش سخن میگوید.