نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد

واجب آنست که اول قدم از سر گذرد

کاش جان بگسلد از تن که مگر همره باد

گه گهی جانب آن سرو سمنبر گذرد

آه ازان شوخ که بر هر سر راهی که روم

بهر محرومی من از ره دیگر گذرد

ناگهان گر گذرش سوی من افتد روزی

تا نبینم رخ او بیش روان تر گذرد

در چمن چون به هوای قد او گریه کنم

آب چشمم همه بر سرو و صنوبر گذرد

همنشینا نفسی پیش نظر حایل شو

طاقتم نیست که آن مه ز برابر گذرد

او به کف تیغ که جامی ز سر خود بگذر

من در آن غم که مباد از سر من درگذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر درباره یک معشوق ستمگر و زیبا می‌پردازد. شاعر می‌گوید که برای رسیدن به او، باید از خود و موانع دل بگذرد. عشق به این معشوق به قدری عمیق است که همه چیز بر او تأثیر می‌گذارد. شاعر از حسرت و محنت‌هایی که بر او روا می‌شود می‌گوید و همچنین از آرزو می‌کند که حتی اگر جانش هم باید تفکیک شود، حضوری از آن محبوب را حس کند. او به قدری گرفتار عشق است که نمی‌تواند حتی از نگرانی درباره دوری او رهایی یابد و همه چیز را به خاطر او تحمل می‌کند. در نهایت، اشتیاق او به معشوق و آسیب‌پذیری‌اش در برابر عشق را به تصویر می‌کشد.