شمارهٔ ۴۰۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد
ز شمیم جعد معنبرش به مشام جان اثری رسد
نزنم دمی به هوای او که مرا ز خوان عطای او
نه حوالهٔ المی شود نه نوالهٔ جگری رسد
به زلال وصل خود از دلم بنشان حرارت شوق را
که مباد از آتش آه من به تو آفت شرری رسد
به خدنگ های جفای تو چه بلا خوشم که هنوز ازان
ز دلم نکرده یکی گذر ز قفای آن دگری رسد
همه را همیشه نظارهٔ تو میسر است خوشا کسی
که گهی ز چشم عنایت تو به دولت نظری رسد
نکشم قدم ز ره طلب من بیدل ار چه بود عجب
که به دست مفلس بینوا چو تو قیمتی گهری رسد
شب جامی از ظلمات هجر تو تیره شد چه شود اگر
ز فروغ صبح وصالت این شب تیره را سحری رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان عشق و longing شاعر به معشوق میپردازد. او از جمال و بوی دلانگیز معشوق صحبت میکند و تأثیر آن را بر جان خود احساس میکند. شاعر به خاطر محبت معشوق، از هیچ تلاشی دریغ نمیکند و تلاش میکند که شعلهی شوقش فروکش کند. او از درد و رنج ناشی از جدایی و بیخبری میگوید و به امید وصال، هر شب را با یاد معشوق سپری میکند. این اشعار نشاندهندهی عمق عشق و وفاداری شاعر به معشوق است و آرزو میکند که نور وصال، شبهای تاریک جدایی را روشن کند.