شمارهٔ ۴۱۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
بکش ز نطع امل پاکزین عمل عیسی
ز گرد بالش خورشید متکا دارد
به دست راحت اقبال دهر غره مشو
که زخم سیلی ادبار در قفا دارد
به سنگ سر نه و آسوده زی ز درد سری
که بهر تاج گرانسنگ پادشا دارد
حضور دل که شه از ملک و مال جست و نیافت
به کنج مصطبه بی جست و جو گدا دارد
کسی که بر محک همتش بود زر و مس
به یک عیار چه حاجت به کیمیا دارد
به پشت پا زده جامی دو کون را و هنوز
ز فقر چشم خجالت به پشت پا دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد زندگی اشرافی و ظاهری میپردازد. شاعر با اشاره به زرق و برق سلطنت و زندگی مرفه، به ناپایدار بودن این زندگیها و زحمات بیفایده میپردازد. او تأکید میکند که ظاهری زیبا و مجلل، در واقع هیچ ارزشی ندارد و انسان باید به درون و حقیقت وجودی خود بپردازد. همچنین به این نکته اشاره میکند که انسانها نباید به مال و مقام وابسته شوند، زیرا در نهایت آرامش و سعادت در کمال انسانیت و از خودگذشتگی پیدا میشود. با زبانی استعاری، شاعر از زخمهای زندگی، بندگی و فقر سخن میگوید و نشان میدهد که واقعیات زندگی، گاهی حتی پیچیدهتر از ظاهر آناند.