نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

این همه خون از لب لعل تو دل چون می خورد

انگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد

شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگی

از همه در دور لعلت باده افزون می خورد

جز گل حسرت نیارد بار در باغ امید

خار مژگانم که آب از اشک گلگون می خورد

دل پر است از زخم شمشیر بلا روز فراق

همچو آن پر دل که زخم اندر شبیخون می خورد

سیل اشکم درنمی آید به چشم آن ماه را

گرچه هر شب موج آن بر اوج گردون می خورد

می کشد هر دم زمین در خود ز چشمم بحر خون

تشنه ای گویی دم آبی ز جیحون می خورد

جور تو جز بر دل جامی نمی آید بلی

سنگ کز لیلی رسد بر جام مجنون می خورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف درد و عواطف عمیق عاشقانه می‌پردازد. شاعر از عشق و فراق صحبت می‌کند و به وسوسه و تلخی عدم رسیدن به محبوب اشاره دارد. خون که به لب لعل محبوب نسبت داده می‌شود، به معنای تلخی و سختی عشق است. شاعر همچنین به زخم‌های دل و اشک‌هایش که ناشی از این فراق است، می‌پردازد. او از تاثیرات درد و فقدان بر زندگی‌اش می‌گوید و به نوعی دیوانگی و شوقی که در عشق دارد، اشاره می‌کند. در نهایت، این اشعار بیانگر رنج‌های عاشقانه و غیرقابل تحملی است که در پی عشق در قلب شاعر شکل می‌گیرد.