شمارهٔ ۴۲۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خود
ما و دلی چون غنچه خون بی سَرو گل رخسار خود
خلقی شده در جست و جو هر سو که ماه عید کو
عید من آن کان ماهرو بنمایدم دیدار خود
تا چند خون دل خورم کو ساقی جان پرورم
تا ز آتش می آورم آبی به روی کار خود
هر کس به کنج خلوتی با مطربی در عشرتی
عشاق را هم حالتی با ناله های زار خود
بی روی آن سرو روان زد هر گلی آتش به جان
کاشم ندادی باغبان ره جانب گلزار خود
چون گل درانم پیرهن یارب کجا رفت آنکه من
بودی به گلگشت چمن دامن کشان با یار خود
جامی ندارد محرمی کز غم برآساید دمی
هر لحظه می گوید غمی هم با دل افگار خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف حال و روز عاشقان در عید و بهار است. شاعر به شادی و خندههای عاشقان اشاره میکند که همانند گلها در کنار یارانشان خوشحالاند. اما در عین حال، دل او به دلیل دوری از محبوبش در عذاب است و درد و رنجی را که از فقدان او میکشد، به تصویر میکشد. به رغم جشن و سروری که در اطرافش جریان دارد، او در جستوجوی دیدار یار خود است و از غم دوریاش رنج میبرد. این تضاد شادی و غم در شعر به خوبی حس میشود و نشاندهنده حال دل شاعر است که بین شادمانی عید و غمی عمیق اسیر شده است.