شمارهٔ ۴۴۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
عاشقم بی دلم غریب و اسیر
کارم از دست رفت دستم گیر
آب جویان سرو قامت توست
گرچه بادش کشید در زنجیر
ما به یاد تو زنده می مانیم
ورنه هجران نمی کند تقصیر
هر دم از اشک سرخ بر رخ زرد
شرح شوق تو می کنم تقریر
چه عجب کز توام گزیری نیست
نیست کس را ز جان خویش گزیر
ابرو و غمزه بس تو را پی صید
گوشه گیر از کمان بیفکن تیر
جامی آشفته جوانی شد
سود کی داردش نصیحت پیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی صحبت میکند. او احساس میکند که عاشق است اما دلش غریب و اسیر شده است. عشق او به محبوبش همچون آبی است که در جوی میجوشد، حتی اگر باد آن را به زنجیر بکشاند. او میگوید که با یاد محبوب زنده است و هجران او را بیتقصیر میداند. اشکهای او از شوق و دلتنگی جاری است و هیچکس نمیتواند از عشقش فرار کند. در نهایت، او به جوانی آشفته اشاره میکند که نصیحت پیران بر او تأثیری ندارد.