نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر

ز ظلم چشم تو هر گوشه دادخواه دگر

کجا روم که ز دست غمت کنم فریاد

که نیست جز تو درین ملک پادشاه دگر

چو جان دهیم ز غم غیر خار نومیدی

نروید از گل ما بیدلان گیاه دگر

گهی که بر سر راه تو منتظر باشم

مکن به رغم خدا را گذر به راه دگر

اگر چنین زند از سینه شعله آتش آه

جهان بسوزد اگر برکشیم آه دگر

حدیث شوق نهان بر تو چون کنم روشن

که جز خدای ندارم بر این گواه دگر

مکش به تیغ تغافل کمینه جامی را

چه سود از آنکه شود کشته بی گناه دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به شکایت و اندوه عاشقانه پرداخته و بیانگر تاثیرات منفی عشق و غم ناشی از آن بر زندگی عاشق است. شاعر به شکلی استادانه از حضور یک عشق آتشین سخن می‌گوید که به شدت بر جان و دل او تأثیر گذاشته، و هیچ پادشاهی غیر از معشوق نمی‌تواند در زندگی‌اش وجود داشته باشد. او بیان می‌کند که در این دنیا هیچ راهی جز عشق معشوق وجود ندارد و دیگران فقط به دنبال دادخواهی هستند. همچنین، شاعر از عذاب درونی ناشی از این عشق و غم یاد می‌کند و انتظار می‌کشد که معشوق در مسیر زندگی‌اش بی‌تفاوت نگذرد. در نهایت، او به این اشاره دارد که عشق به معشوقش به شدت جانش را می‌آزارد و نداشتن گواهی از خداوند در این رابطه، به عمق احساس او می‌افزاید.