شمارهٔ ۴۶۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس
کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس
تا بود جان در تن از وی عارض و خالت مپوش
چون زید بی آب و دانه مرغ مسکین در قفس
از دلم شوق تو خیزد وز دلت مهر رقیب
آری از گل گل دمد وز سنگ خارا خار و خس
یک نفس خواهم برآرم بی تو لیکن چون کنم
تو مرا جانی و بی جان بر نمی آید نفس
چون تنم گر بودی اندر ضعف تار عنکبوت
از همش بگسیختی باد پر و بال مگس
گر به تو فریاد من از ضعف نتواند رسید
ای همه فریادم از تو تو به فریادم برس
بر درش حرفی نوشتم بر کمال شوق دال
گر بود در خانه کس جامی همین یک حرف بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و غم است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر دوری معشوق متحمل میشود سخن میگوید و به مشکلاتی که در نبود او دارد اشاره میکند. او به ناتوانی خود در ابراز احساساتش در چنین شرایطی اشاره کرده و از معشوق میخواهد که به فریایش پاسخ دهد. در نهایت، شاعر به تلاطم درونی و نیازی که در وجودش به عشق دارد پرداخته و خواستههایش را با شور و شوق بیان میکند.