نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس

عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس

عید مردم دیدن مه عید ما دیدار تو

همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس

پرده گفتی افکنم پس روز عید از پیش رخ

عید شد آن وعده را دیگر میفکن پیش و پس

صدق ما چون روشنت شد آخر ای خورشید روی

همچو صبح از مهر دل با ما برآور یک نفس

ما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصال

زاغ با گل همدم و بلبل گرفتار قفس

سوخت جان من اگر آهی کشم معذور دار

دود خیزد لاجرم هر جا فتد آتش به خس

می رسد فریاد جامی بی رخت شبها به ماه

ای مه نامهربان روزی به فریادش برس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شادی و زیبایی عید اشاره می‌کند و می‌گوید که عید واقعی او و دیگران، دیدن معشوق و چهره محبوبش است. او می‌گوید که هیچ عیدی به خوشی دیدار معشوق نیست و برای او، وعده دیدار در روز عید نیز می‌تواند به تماشا و خوشی تبدیل شود. شاعر بیان می‌کند که در حال حاضر در غم فراق محبوبش گرفتار است و از این وضعیت رنج می‌برد. او از معشوق می‌خواهد که به فریادش برسد و به او کمک کند تا از این درد و دوری رهایی یابد.