نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

بس که دلها شد گره راه گذشتن شانه را

می کنم سینه به ناخن کرده رو در کوی تو

می گشایم روزنی سوی تو این ویرانه را

عاقبت خواهم ز تو بیگانه گشتن چون کنم

ز آشنا پیش تو قدر افزون بود بیگانه را

عشق یکرنگی تقاضا می کند وین روشن است

ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را

جامی از خود رفت زان بت قصه کم گوی ای رفیق

مستمع در خواب شد کوتاه کن افسانه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و درد دل خود اشاره می‌کند. او از معشوق می‌گوید که چگونه دلش به او رخنه کرده و آن را به کابوس و دیوانگی کشانده است. شاعر به رقیب هشدار می‌دهد که محبت معشوق را در دل او نکار، زیرا این عشق برایش ارزشمند است. او از مشاطه (زنان آرایشگری) می‌خواهد که در زلف معشوقش مداخله نکند و این نکته را می‌زند که دل‌ها به هم گره خورده‌اند. شاعر در تلاش است که سینه‌اش را با ناخن بکند تا به معشوق نزدیک‌تر شود و از ویرانی خود راهی به سوی او بیابد. او به ناچار به این واقعیت می‌رسد که ممکن است روزی از عشق او بیگانه شود، اما در حال حاضر حس می‌کند که عشق و آشنایی بیشتر از هر بیگانگی ارزش دارد. در نهایت، شاعر از دوستش می‌خواهد که درباره معشوقش زیاد صحبت نکند، زیرا مخاطبان ممکن است در خواب فرو روند و این داستان تمام نشود.