شمارهٔ ۴۷۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوش
که جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش
شوند هر دو سه روزی مرید نادانی
تهی ز دین و خرد خالی از بصیرت و هوش
نه بر برون وی از لمعه هدایت نور
نه در درون وی از شعله محبت جوش
گهی که در سخن آید هوس کند سامع
که کاش ازین هذیان زودتر شود خاموش
وگر خموش شود حاصل مراقبه اش
ز بار سر نبود غیر درد گردن و دوش
نگاه دار خدایا مدام جامی را
ز شر زرق ریا پیشگان ازرق پوش
به گوش هوش رسان از حریم میکده اش
صدای نعره مستان و بانگ نوشانوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به انتقاد از افراد ابله و نادان میپردازد که به جمعهای مذهبی میپیوندند و بدون درک عمیق و خلوص معنا، خود را در مسند شیخواری قرار میدهند. این افراد نه تنها از هدایت واقعی بیبهرهاند، بلکه به جای آگاهی و محبت، درگیر هذیانگویی میشوند. شاعر از خداوند درخواست میکند که او را از چنگال ریاکاران دور نگه دارد و صدای مستان و نوشانوش را به گوش او برساند، تا زرق و برق ظاهری این افراد در او تأثیر نگذارد.