شمارهٔ ۴۸۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز
کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب
هر کجا رفت خدایا به سلامت ببرش
مبر ای باد بدان سو نفس سرد مرا
که مبادا رسد آسیب به گلبرگ ترش
ماند وابسته گل بلبل غافل در باغ
عاریت کاش توانم ستدن بال و پرش
چون بمیرم به سر راه ویم دفن کنید
که چو آید به سر خاک من افتد گذرش
شد چنان زار ز غمهای جدایی جامی
که ندیده ست کسی هرگز ازان زارترش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد جدایی و فقدان کسی که دوستش دارد، صحبت میکند. او از سفر دلخواهی میگوید که سوخته است و به خاطر آن احساس تنهایی و اندوه میکند. در حالی که به یاد معشوق خود است، از خدا درخواست میکند که او را در سفرش به سلامت بفرستد و باد را نیز از آسیب رساندن به گلهایش برحذر میدارد. شاعر همچنین بیان میکند که اگر روزی بمیرد، دوست دارد در سر راه محبوبش دفن شود تا او بتواند از کنار مزارش بگذرد. در نهایت، او حافظی از غم و اندوه ناشی از جدایی را توصیف میکند و میگوید که هیچ کس تا به حال زاری به اندازه او ندیده است.