شمارهٔ ۴۸۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آن لاله رخ که باشد از داغ ما فراغش
از دیده رفت لیکن بر سینه ماند داغش
سروی به تازگی بود از باغ لطف رسته
زد سیل قهر موجی کند از حریم باغش
خرم گلی به بستان بشکفت بعد عمری
نادیده سیر بلبل تاراج کرد زاغش
آن را که این شمامه دوران رباید از کف
مشکل که هیچ عطری مشکین کند دماغش
زان گمشده ندانم با من نشان که گوید
جایی نرفت کز کس کردن توان سراغش
دل را ره برون شد کی باشد از شب غم
کز باد بی نیازی بی نور شد چراغش
اینسان که شغل هجران شد رنج بخش جامی
کی خواب راحت آید بر بستر فراغش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود دربارهٔ عشق و جدایی میپردازد. او از داغ عشق که در دلش باقی مانده، سخن میگوید و به زیباییهای باغ و گلهایی که در آن میروید اشاره میکند. او همچنین از رنج و عذاب ناشی از هجران مینالد و میگوید هیچگاه نمیتواند از این درد رهایی یابد. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که در دنیای جدایی و غم، آرامش و خواب راحت به سختی به دست میآید.